سردفتری یا سرابی فریبنده

دیگران که باور نکردند تو هم باور نمیکنی پس ابلاغ بگیر و بیا

در رویای جوانی و برگشت به دوران دانشجوئی
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

پنج شنبه شب گذشته شبی زیبا بود و فراموش نشدنی ، دعوت نامه ای دریافت کرده بودم که در محلی در شهر زیبای اصفهان قرار است فارغ التحصیلان مدرسه عالی سابق قم (پردیس٢) جمع شوند تا دیداری تازه شود و خاطراتی زنده گردد ، با وجود آنکه این گردهمائی هیجان انگیز و پرشور با همایش کانون سردفتران اصفهان تداخل پیدا کرده بود شب از فرصت استفاده کردیم وبه اتفاق دوستان همراه و تنی چند از همکاران در همایش که برحسب اتفاق از فارغ التحصیلان دانشکده خودمان بودند به محل موعود رفتیم ، جایتان خالی یک محل دنج و دلباز و باصفا در اواسط بلوار ذوب آهن که در میان تاریکی از دور میدرخشید برای این امر درنظر گرفته شده بود ، واقعا دستشان درد نکند در انتخاب محل و ایجاد حال و هوای دل انگیز نهایت سلیقه را بکار برده بودند .... آنجا که رسیدیم محل را با عروسی اشتباه گرفتیم و چند نفر دم در و در تاریکی نسبی ایستاده بودند ، مانده بودیم که آدرس را درست آمده ایم تا نه؟  آخرالامر  به پیشنهاد رفقا رفتیم جلو تا سئوالی و تحقیقی بعمل آمدیم .. میزبانان خود نیز گیجی ما را حس کرده بودند جلو آمدند و پرسیدند فارغ الت....؟ با سر جواب دادیم و نگاهی به چهره آنها .. در زیر انبوهی از ریش و سبیل سفید شده و چین و چروک .. چهره ای مهربان را میشد حس کرد و برق چشمانشان از خوشحالی همان دوران دانشجوئی را به تصویر میکشید ..و وای که وقتی همو شناختیم چه لحظه شور انگیزی بود بی اختیار روی زمین بر پاهای خود نشستم و از خود نوعی بیخود شدن ...و در آغوش گرفتن کسانی که سالیان سال از هم بیخبر و رژه رفتن حاطرات با هم بودن .....

به سالن که وارد شدیم صدای موسیقی سنتی آنهم با هنرمندی مهران آن دوست هنرمند قدیمی که هنوز بزنم به تخته برای همه قابل شناسائی بود با صدای همهمه ابراز احساسات جمعی که اغلب مدتهای مدید موفق به یافتن هم و در بیخبری بسر برده بودند در هم آمیخته بود ..در ردیف مقابل چند تن از اساتید بزرگوار با همان نگاههای مهربان سابق ولی شکسته از بیمهری زمانه و گذر عمر نشسته بودند ..چه شورانگیز بود لحظه این دیدار باشکوه ..بی اختیار اشک در چشمان و بغضی در گلو مانده بودم با این جمع آشنای غریب .. مدتی باید ذل میزدی در چشمانی مشتاق شناسائی تا چشمانت اشنائی را  گواهی دهد و آنگاه آغوشها بودند که باز میشد و گاه فریاد شادی همه را متوجه تو و اشک بی اختیار و خارج از توانت گونه ها را خیس میکرد ...در پوست خود نمیگنجیدم ..آرزو میکرم ایکاش آن شب صبح نمیشد... معلوم بود همه حضار برگشتی موقت کرده بودند به زمان دانشجوئی و بیان خاطرات گذشته و قهقهه یی اختیار و بهم زدن نظم سالن که اجتناب ناپذیر بود و چه خوب بود که در آن محل از آئینه خبری نبود تا باورهای شیرین موقتمان را در هم بشکند در ساعات خوش با هم بودن واقعا فرموش کرده بودیم که هریک دارای همسر و اولاد مشاغل مختلف هستیم ، مانند بچه ها با یکدیگر بدون در نظر گرفتن شغل و منصب که بعضا"شاید برای دیدنشان باید از مدتها قبل وقت میگرفتی به شوخی و مزاح و تکرار همان ادبیات زمان دانشجوئی ... وچه شیرین بود آن زمان از دست رفته که بازگشتی برایش متصور نیست و چه خوب است هرازگاهی اینچنین جمع شدن و از خود بیخود شدن و سپردن خود به خاطرات و کسب انرژی و بایافت سلولهای پژمرده و فرتوت ... ببخشید که بیان آن لحظات باشکوه به درازا کشید و بازهم عفو کنید که غیر مرتبط با موضوع وبلاگ ..ولی حیفم آمد که نگویم بر من و دوستان چه گذشت ..شاید دیگران و شما هم ببینید و بخوانید و در این اندیشه که میشود گاهگاهی چنین اجتماع دوست داشتنی برپا کرد ...

از موسسین ، مبتکرین این عمل پسندیده به خاطر این حسن سلیقه تشکر و دست یکایک آنها را میبوسم وبرایشان عمری طولانی ، اوقاتی خوش و شیرین وباقی ماندن در همان حال و هوای جوانی آرزو دارم


کلمات کليدي: