سردفتری یا سرابی فریبنده

دیگران که باور نکردند میدانم تو هم باور نمیکنی , ابلاغ بگیری میفهمی!!!

اندر حکایت کاتب ...
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢ 

آورنده اند سردفتری کنج عزلت اختیار کرده و غمگین و نزار آه میکشد .... او را گفتند از چه اینگونه در غم و اندوهی .. کجاست اون عزت نفس و اقتدار دیرین وقدیم الایامت ؟ تو را چه میشود ؟ علت بر ما برگوی ... آهی از نهاد برکشید و گفتا آنچه میکشم از خودی است که امانم را بریده است من از بیگانگان هرگز ننالم ، هرآنچه کرد با من آشنا کرد ... پرسیدند آنکس کیست و چه به روزگارت آورده ؟ گفتا دست به دلم نزنید که کاسه خون است... گفتندش مگر از چه اینگونه رنجوری ؟ فریاد زدی اول فزونی خواهران و برادرانی بدون تفکر و اندیشه پدر بر رزق آنان که هم بر من جفا کرد و هم بر آنان و اینک پس از عمری ابرو داری شاهدم لقمه نانی را از چنگ هم بدر آوردی و انواع لطایف الحیل بکار بستی تا یکدیگر خراب کنندی و برای ارتزاق خویش سر بر هر فرومایه ای فرود آوردی و کرنش کردندی بر دست یکی اوراقی و بر دست دیگری دفتری و بر در هربنگاهی صفی تا جیره ای ... و این نه تقصیر از خواهران و برادران من که از بی کیاستی پدر است که سوراخ روزی باز نکرده عده ای را بر آن گمارده و من در رنجم که نظاره کنم این دریوزگی را که خود نیز عنقریب بدان دچار خواهم شد ... و در این هنگام ضجه ای و ناله ای و سردفتر را دیدند که غش کرد و به حال اغماء ....

منتظر میمانیم تا درمان افاقه کند و بهوش در آید تا رنجنامه اش را باز بگوید و بر مصیبتهایش گریه کنیم


کلمات کليدي: